یاد تو می کنم ...
در حلقه های آهن زنجیر یک اسیر،
در جوشش و درخشش خون در کنار تیغ،
در غرش مهیب پلنگی ز کوهسار
در پرتو نگاه غم انگیز یک غزال
در شعله و شراره یک شمع دیرپای
در رقص عشق و سوخته پروانه شهید
در سوز و حال بلبل شیدای خوش نوا
در عشوه های غنچه زیبای نوبهار
در کوه و دشت و جنگل و صحرا و جویبار
در هرچه را که آینه دیدگان من
تصویر میکنند،
یاد تو میکنم ، یاد توای خدا ، یاد توای اله
یاد تویی که «کاه» روانم به صد امید
مجذوب«کهربای» وجود تو می شود.
* * * *
در آن سپیده دم که گُل نور میدمد
از آن ستیغ قله مغرور کوهسار
در آن غروب غمزده وقتی که گله ها
در کوچه باغ ده ، به سوی آغلان روند
در زیر نور روشن و پاک ستارگان
در آن کهن درخت سپیدار پر ز برگ
وقتی که در حریر دل آویز ماهتاب
پرهای گرم و پیکر نرم کبوتران
بر روی هم فتاده و در خواب رفته اند،
یاد تو میکنم ...
* * * *
در لحظه ای که کشتی ماه بلورفام
در زیر ابرهای شبه گون آسمان
لغزیده در سیاهی شب غرق می شود
در آن دمی که آه جگر سوز زاهدی
طاق افق شکسته و در عرش کبریا
شوری فکنده در دل پاک فرشتگان
در آن دمی که دیده بیدار یک یتیم
در جستجوی مادر و آغوش گرم اوست،
یاد تو میکنم ...
در لحظه ای که مرغ غریبی ز بیشه ها
بر شاخسار خشک همی آشیان کند
در آن دمی که ناله بیمار دردمند
از سقف آن سراچه سوی آسمان رود
در لحظه ای که پاک و سبکبار و بی ریا
اندر برابرت به عبادت نشسته ام
در آن زمان که روح من، همچون کبوتری
آرام و بی خیال ز پشت حصار جسم
پرواز کرده در دو جهان بال و پر زند،
یاد تو میکنم ...
من در خروش باد، به آهنگ مرغ شب
من در نسیم باغ، به نای درخت و شاخ
من در گل ستاره رنگین بامداد
من در پرند روشن امواج آفتاب
من در سرشک بی گنه آهوی اسیر
من در هر آنچه هست
من در هر آنچه نیست
من در هرآنچه آینه دیدگان من
تصویر میکنند،
یاد تو میکنم ، یاد توای خدا ، یاد توای اله
یاد تویی که «کاه» روانم به صد امید
مجذوب«کهربای» وجود تو می شود،
یاد تو میکنم ... !
برچسب:
نویسنده: حمید توکلی
تاريخ: دوشنبه
9 شهريور
1405 ساعت: 5:20