حالمان بد نیست، غم کم می خوریمکم که نه ، هرروز کم کم ميخوريم
آب ميخواهم سرابم ميدهند عشق ميورزم عذابم ميدهندخود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب ؟ خنجري بر قلب بيمارم زدند بيگنا هي بودم و دارم زدنداز غم نامردمی پشتم شکستدشنه ای نامرد بر قلبم نشستسنگ را بستند و سگ آزاد شديک شبه بيداد آمد ، داد شد عشق ، آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه امعشق اگر این ست ، مرتد می شومخوب اگر این است ، من بد می شومبس کن ای دل نا بسامانی بس استکافرم دیگر مسلمانی بس استدر ميان خ
برچسب:
نویسنده: حمید توکلی
یاد تو می کنم ...در حلقه های آهن زنجیر یک اسیر،
در جوشش و درخشش خون در کنار تیغ،در غرش مهیب پلنگی ز کوهساردر پرتو نگاه غم انگیز یک غزالدر شعله و شراره یک شمع دیرپایدر رقص عشق و سوخته پروانه شهیددر سوز و حال بلبل شیدای خوش نوادر عشوه های غنچه زیبای نوبهاردر کوه و دشت و جنگل و صحرا و جویباردر هرچه را که آینه دیدگان منتصویر میکنند،یاد تو میکنم ، یاد توای خدا ، یاد توای الهیاد تویی که «کاه» روانم به صد امیدمجذوب«کهربای» وجود تو می شود.* * * *در آن سپیده دم که گُل نور میدمداز آن ستیغ قله مغرو
برچسب:
نویسنده: حمید توکلی
برچسب:
نویسنده: حمید توکلی
برچسب:
نویسنده: حمید توکلی